fire فعالان سایت وضعيت: آفلاين 30 بهمن ماه ، 1385 تعداد ارسالها: 1441 امتياز: 23393 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: تالار گفتمان
ارسال شده در: دوشنبه، 3 دي ماه ، 1386 23:24:39 موضوع مطلب: گفتمان عمو نوروز با بابا نوئل
عمو نوروز روزی در خیابان
خیابان ونک نزدیک میدان
بدید از دور مرد سرخ پوشی
کنار دکه سیگار فروشی
که دارد ریش انبوه و سفیدی
به دست بچه ها می داد عیدی
جلو رفت و سلامی کرد با اخم
شما اینجا چه می خواهید با تَخم
گذشته چند ماهی از کریسمس
ودیگر نوبت ماهاست زین پس
برو لطفاً بساط خویش برچین
که دارم در بساطم هفتاسین
نوئل گفت:ای عمو این گوی و میدان
تو بهتر می زنی نقاره بستان
که من با کار تو کاری ندارم
برای عرضه بازاری ندارم
عمو نوروز با ناراحتی گفت
که بس کن حرفهای یاوه و مفت
نوئل گفت:ای عمو میرزا فلانی
تو از درد دل مردم چه دانی؟
به فکر کسب و کار خویش هستی
فقط یک مطرب دنیاپرستی
همش قر می دهی در کوی و بازار
ز مردم می ستانی پول بسیار
ولی من می دهم هدیه فراوان
به اهل کوچه و اهل و خیابان
عمو گفت:ای نوئل عاقل چه ای تو
قضاوت می کنی،عادل نه ای تو
نمی گیرم برای خویش چیزی
نیرزد مال دنیا به پشیزی
کمک می خواهم اما بهر مردم
به شادی می ستانم نی ترحم
تمام هدیه ها را جمع کرده
به مردم می دهم در پشت پرده
به مردم می دهم تا شاد باشند
ز دام غصه ها آزاد باشند
نوئل گفت:ای عمو من شرمسارم
به جز شرمندگی چیزی ندارم
تو هم در فکر و ذکر خلق هستی
برای خویشتن طرفی نبستی
من وتو هر دو فکر دیگرانیم
بیا تا قدر شادی را بدانیم
و یکدیگر گرفتندی در آغوش
مکن این قصه را هرگز فراموش
حسن صنوبری _________________ مسعود درویش زاده
...........
وقتي لياقت داشتن يه چيزي و نداري بهتره به همون چيزايي كه داري بسنده كني ........ يا به عبارتي خلايق هر چه لايق