PcBoyIr مدیر سایت وضعيت: آفلاين 20 تير ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1427 امتياز: 35899 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: مشهد
ارسال شده در: جمعه، 12 مرداد ماه ، 1386 20:34:19 موضوع مطلب: مادر
اين داستان شايد دو يا سبار ديگه من توي فرم ديده بودم اما هر وقت مي خونمش مو به تنم سيخ ميشه گفتم بد نيست دوباره شما هم بخونين و قدر مادر رو بيشتر بدونيم
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...
پشت خط مادرش بود.....
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي ؟؟؟؟؟؟
مادر گفت : 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي.....
فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.....
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....
صبح سراغ مادرش رفت.....
وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت.....
ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.....
(دل هیچ مادري رو نشکنین )
sofia_loren مدیریت تالارگفتمان وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1676 امتياز: 26556 تشکر کرده: 8 تشکر شده 6 بار در 5 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 14 مرداد ماه ، 1386 01:20:40 موضوع مطلب:
من كه نشنيده بودم...زيبا بود...
در ضمن بابا تحووووول....(شكلك ها رو ميگم) ميبينم كه بلاخره بارباپاپا هم عوض شد... _________________ هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني !