hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: جمعه، 14 ارديبهشت ماه ، 1386 15:37:36 موضوع مطلب: چند حكايت شنيدني از بوستان
سگی پای صحرانشینی گزید به خشمی که زهرش ز دندان چکید شب از درد، بیچاره خوابش نبرد به خیل اندرش دختری بود خُرد پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر تو را نیز دندان نبود؟! پس از گریه، مرد پراکنده روز بخندید،« کـای بابک دلفروز
مرا گرچه هم هست سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بدرگی
ولیکن نیاید زمردم، سگی _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: شنبه، 29 ارديبهشت ماه ، 1386 17:25:06 موضوع مطلب:
يکي طفل، دندان برآورده بود
پدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش
مروت نباشد که بگذارمش
چو بيچاره گفت اين سخن نزد جفت
نگر تا زن او، چه مردانه گفت
مخور هول ابليس تا جان دهد
هم آن کس دندان دهد، نان دهد _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: شنبه، 2 تير ماه ، 1386 02:52:34 موضوع مطلب:
# 1. در نیایش خداوند
# ۲. باب اول در عدل و تدبیر و رای
# ۳. باب دوم در احسان
# ۴. باب سوم در عشق و مستی و شور
# ۵. باب چهارم در تواضع
# ۶. باب پنجم در رضا
# ۷. باب ششم در قناعت
# ۸. باب هفتم در عالم تربیت
# ۹. باب هشتم در شکر بر عافیت
# ۱۰. باب نهم در توبه و راه صواب
# ۱۱. باب دهم در مناجات و ختم کتاب
این باب ها که ذکر شد مجموع تشکیل دهنده بوستان سعدی می باشند که بنده هر از چند گاهی مطلبی از یکی از این بابها برای استفاده شما دوستان در اختیار شما قرار خواهم داد. _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: شنبه، 2 تير ماه ، 1386 02:55:39 موضوع مطلب:
حکایتی از باب اول
حکایت کنند از بزرگان دین ........ حقیقت شناسان عین الیقین
که صاحبدلی بر پلنگی نشست ........ همی راند رهوار و ماری به دست
یکی گفتش: ای مرد راه خدای ........ بدین ره که رفتی مرا ره نمای
چه کردی که درنده رام تو شد ........ نگین سعادت به نام تو شد؟
بگفت ار پلنگم زبون است و مار ........ وگر پیل و کرکس، شگفتی مدار
تو هم گردن از حکم داور مپیچ ........ که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ
چو حاکم به فرمان داور بود ........ خدایش نگهبان و یاور بود
محال است چون دوست دارد تو را ........ که در دست دشمن گذارد تو را
ره این است، روی از طریقت متاب ........ بنه گام و کامی که داری بیاب
نصیحت کسی سودمند آیدش ........ که گفتار سعدی پسند آیدش _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
نه تدبیر محمود و رای نکوست ....... که دشمن نداند شهنشه ز دوست
چنان است در مهتری شرط زیست ....... که هر کهتری را بدانی که کیست
مرا بارها در حضر دیدهای ....... ز خیل و چراگاه پرسیدهای
کنونت به مهر آمدم پیشباز ....... نمیدانیم از بداندیش باز
توانم من، ای نامور شهریار ....... که اسبی برون آرم از صد هزار
مرا گلهبانی به عقل است و رای ....... تو هم گلهی خویش داری، بپای
در آن تخت و ملک از خلل غم بود ....... که تدبیر شاه از شبان کم بود
[b][i] _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 10 تير ماه ، 1386 15:47:43 موضوع مطلب:
باب اول
حکایت ملک روم با دانشمند
شنیدم که بگریست سلطان روم ........ بر نیکمردی ز اهل علوم
که پایابم از دست دشمن نماند ........ جز این قلعه در شهر با من نماند
بسی جهد کردم که فرزند من ........ پس از من بود سرور انجمن
کنون دشمن بدگهر دست یافت ........ سر دست مردی و جهدم بتافت
چه تدبیر سازم، چه درمان کنم؟ ........ که از غم بفرسود جان در تنم
بگفت ای برادر غم خویش خور ........ که از عمر بهتر شد و بیشتر
تو را این قدر تا بمانی بس است ........ چو رفتی جهان جای دیگر کس است
اگر هوشمندست وگر بیخرد ........ غم او مخور کو غم خود خورد
مشقت نیرزد جهان داشتن ........ گرفتن به شمشیر و بگذاشتن
که را دانی از خسروان عجم ........ ز عهد فریدون و ضحاک و جم
که در تخت و ملکش نیامد زوال؟ ........ نماند بجز ملک ایزد تعال
که را جاودان ماندن امید ماند ........ چو کس را نبینی که جاوید ماند؟
کرا سیم و زر ماند و گنج و مال ........ پس از وی به چندی شود پایمال
وزان کس که خیری بماند روان ........ دمادم رسد رحمتش بر روان
بزرگی کز او نام نیکو نماند ........ توان گفت با اهل دل کو نماند
الا تا درخت کرم پروری ........ گر امیدواری کز او بر خوری
کرم کن که فردا که دیوان نهند ........ منازل بمقدار احسان دهند
یکی را که سعی قدم پیشتر ........ به درگاه حق، منزلت بیشتر
یکی باز پس خاین و شرمسار ........ نیابد همی مزد ناکرده کار
بهل تا به دندان برد پشت دست ........ تنوری چنین گرم و نان درنبست _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم