fire فعالان سایت وضعيت: آفلاين 30 بهمن ماه ، 1385 تعداد ارسالها: 1441 امتياز: 23384 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: تالار گفتمان
ارسال شده در: جمعه، 11 اسفند ماه ، 1385 03:43:46 موضوع مطلب: خيانت
از خون دل بريزم باده درون جامي ........... هر وقت شنيده باشم از عشق يار نامي
آن عشق سركشيده كز جان وتن رهيده ... مجنون ز آن چشيده ليلش دهد پيامي
قلبي به جان سردم مرهم به روي دردم ... پايي كه در نوردم ذلت ز روي خامي
ناگه صداي پايي بردش برون ز مايي ....... كان عشق و جانفدايي بسته به تك سلامي
در كام ديگري خفت قلبم ز آن برآشفت ... آرام به گوش من گفت جستي زنم ز بامي
حرف دلم چه زيبا زجرش به من هويدا .... ليكن تو اي خدايا بشنو ز من كلامي
من بنده اي حقيرم جان را ز تن نگيرم .... تا لحظه اي كه ميرم گيرش تو انتقامي _________________ مسعود درویش زاده
...........
وقتي لياقت داشتن يه چيزي و نداري بهتره به همون چيزايي كه داري بسنده كني ........ يا به عبارتي خلايق هر چه لايق
آخرين ويرايش توسط fire در تاريخ شنبه، 19 آبان ماه ، 1386 16:28:25; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه
fire فعالان سایت وضعيت: آفلاين 30 بهمن ماه ، 1385 تعداد ارسالها: 1441 امتياز: 23384 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: تالار گفتمان
ارسال شده در: سه شنبه، 3 مهر ماه ، 1386 19:19:15 موضوع مطلب:
امشب به قصد شعري ...دستم قلم گرفتم
تا تازه اي كنم باز ...دردي به جان سزارا
دردم همه توانم... بيرون كشد ز جانم
ليكن به جان نشانم .. تا جان كند مدارا
ابليسك سياه بخت .. دريده اي به كس رخت
خوابيده اي به هر تخت .. عشقت به من چه كار آ؟؟
تو زاده ي زنايي .. از آدمان جدايي
دختر تو از كجايي ... افتاده اي ز خارا ؟؟
ابليس تو را بياموخت .. در آتشي كه افروخت
سنگي به قلب تو دوخت .. تا بشكني تو مارا
...........
......
... _________________ مسعود درویش زاده
...........
وقتي لياقت داشتن يه چيزي و نداري بهتره به همون چيزايي كه داري بسنده كني ........ يا به عبارتي خلايق هر چه لايق
fire فعالان سایت وضعيت: آفلاين 30 بهمن ماه ، 1385 تعداد ارسالها: 1441 امتياز: 23384 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: تالار گفتمان
ارسال شده در: پنجشنبه، 5 مهر ماه ، 1386 20:32:36 موضوع مطلب:
چي شده؟؟؟
دركش سخته ؟؟؟ _________________ مسعود درویش زاده
...........
وقتي لياقت داشتن يه چيزي و نداري بهتره به همون چيزايي كه داري بسنده كني ........ يا به عبارتي خلايق هر چه لايق
آخرين ويرايش توسط fire در تاريخ شنبه، 19 آبان ماه ، 1386 16:28:49; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه
fire فعالان سایت وضعيت: آفلاين 30 بهمن ماه ، 1385 تعداد ارسالها: 1441 امتياز: 23384 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: تالار گفتمان
ارسال شده در: چهارشنبه، 11 مهر ماه ، 1386 19:25:04 موضوع مطلب:
ميداني چه مي شه وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني و همه رو به يه نفر هديه كني ..!
مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگهداشتن اون باشه .
اما اون بي اعتنا باشه و بي تفاوت . خيلي آسون تو و احساساتت و با يكي ديگه عوض كنه
اينه كه لحظه هاي خاموشيت جان مي گيره و ... _________________ مسعود درویش زاده
...........
وقتي لياقت داشتن يه چيزي و نداري بهتره به همون چيزايي كه داري بسنده كني ........ يا به عبارتي خلايق هر چه لايق
fire فعالان سایت وضعيت: آفلاين 30 بهمن ماه ، 1385 تعداد ارسالها: 1441 امتياز: 23384 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: تالار گفتمان
ارسال شده در: دوشنبه، 16 مهر ماه ، 1386 23:24:20 موضوع مطلب:
وقتی که بارون میاد.....میریزه روی تنم
تو میای تو یاد من ..... باز می لرزه بدنم
می باره بارون و باز .... خیس شده همه تنم
این صدای بارونه ...... میگه بازنده منم
همه هستی مو دادم.... به پای یه بی وفا
اون پاش و گزاشت رو من .... بی وفای رو سیاه
همه دنیام و گرفت ... حتی اشکام و ندید
وقتی فهمید میخوامش .... از رو بوم دل پرید
آره تو بردی عزیز ...... توی این بازی نحس
تو برنده گلی ......... سهم من خاره و خس
برو از یاد من و ......خا طراتتم ببر
دل من شیشه ای بود ..... یه دل سنگی بخر
یه دل سنگی و سخت...... که بمونه زیر پات
دل من سنگی نبود .... شکستش و شدش فدات _________________ مسعود درویش زاده
...........
وقتي لياقت داشتن يه چيزي و نداري بهتره به همون چيزايي كه داري بسنده كني ........ يا به عبارتي خلايق هر چه لايق
fire فعالان سایت وضعيت: آفلاين 30 بهمن ماه ، 1385 تعداد ارسالها: 1441 امتياز: 23384 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: تالار گفتمان
ارسال شده در: جمعه، 17 اسفند ماه ، 1386 20:01:13 موضوع مطلب:
وقتی که چهره ی شب ...... خواب فردا رو می دید
وقتی که عروس من ..... طرح خیانت می کشید
آسمون دلش شکست ..... نعره ای زد سر اون
گفت برو هرزه ی ننگ ...... زیر سقف من نمون
ولی نعره های اون ...... تو گوشش اثر نکرد
اون خوابیده بود رو تخت ..... توی آغوش یه مرد
روی اون تخت کثیف ...... یه هم آغوشی مست
تخت پر از وسوسه بود ..... واسه اون خائن پست
توی اون لحظه ی شوم ...... من بی خبر ز ننگ
زیر بارون خدا ...... توی فکرای قشنگ
وقتی که چهره ی شب ...... بار و بندیلشو بست
یه نفر یه حرفی زد ....... که یهو دلم شکست
گفت تموم این شبها ...... که گذشته بی صدا
با عروس قصه هات ...... یکی داشته گفته ها
ای خدا لطفی بکن ...... داره می سوزه تنم
اون خوابیده روی تخت ..... اون که بیداره منم
..................................................... _________________ مسعود درویش زاده
...........
وقتي لياقت داشتن يه چيزي و نداري بهتره به همون چيزايي كه داري بسنده كني ........ يا به عبارتي خلايق هر چه لايق