fire فعالان سایت وضعيت: آفلاين 30 بهمن ماه ، 1385 تعداد ارسالها: 1441 امتياز: 23393 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: تالار گفتمان
ارسال شده در: چهارشنبه، 2 آبان ماه ، 1386 13:50:36 موضوع مطلب:
مرسی مهدی جان کانتینیو _________________ مسعود درویش زاده
...........
وقتي لياقت داشتن يه چيزي و نداري بهتره به همون چيزايي كه داري بسنده كني ........ يا به عبارتي خلايق هر چه لايق
رو ز سايه آفتابى را بياب........................دامن شه شمس تبريزى بتاب
ره ندانى جانب اين سور و عرس................ از ضياء الحق حسام الدين بپرس
ور حسد گيرد ترا در ره گلو......................در حسد ابليس را باشد غلو
كاو ز آدم ننگ دارد از حسد......................با سعادت جنگ دارد از حسد
اى خنك آن كش حسد همراه نيست................ عقبهاى زين صعبتر در راه نيست
اين جسد خانهى حسد آمد بدان.................... از حسد آلوده باشد خاندان
گر جسد خانهى حسد باشد و ليك.................. آن جسد را پاك كرد اللَّه نيك
طَهِّرا بَيْتِيَ بيان پاكى است...................... گنج نور است ار طلسمش خاكى است
چون كنى بر بىجسد مكر و حسد..................ز آن حسد دل را سياهيها رسد
خاك شو مردان حق را زير پا .................... خاك بر سر كن حسد را همچو ما
از دفتر اول مثنوي
(دوستان اگر نظري درباره اين اشعار يا پيشنهادي كه بتونيم استفاده بيشتري از اين اشعار ببريم دارند ٬ لطفاْ دريغ نكنند ) _________________ میشه هیچ چیزو ندید، فقط نگاه کرد...
mahdyar همکار سایت وضعيت: آفلاين 21 آبان ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1750 امتياز: 25967 تشکر کرده: 1 تشکر شده 3 بار در 2 پست
محل سكونت: عيبي يخديبابا
ارسال شده در: چهارشنبه، 30 آبان ماه ، 1386 23:35:09 موضوع مطلب: تقليد كوركورانه
مردي صوفي شب هنگام وارد خانقاهي شد و خر خويش به خادم خانقاه سپرد. صوفيان خانقاه كه چند روزي بود از گرسنگي رنج مي بردند ملتفت خر صوفي گشته و آنرا به زور از خادم بستاندند و بفروختند و از پول آن عيشي به راه انداختند. صوفيان به شكرانه اين غذا سماع و رقص راه انداختند و به اشتياق و وجد پرداختند. ترجيع بند شعرشان هم اين بود كه «خر برفت و خر برفت».
چون سماع آمد از اول تا کران ................................... مطرب آغازيد يک ضرب گران
خر برفت و خر برفت آغاز کرد ...................................... زين حراره جمله را انباز کرد
آن صوفي بي خبر از همه جا هم به تقليد از آنها اين شعر را تکرار مي کرد.
از ره تقليد آن صوفي همين ...................................... خر برفت آغاز كرد اندر حنين
تا اينکه شب فرا رسيد و همگي خفتند. سحرگاه صوفي خر باخته به نزد خادم خانقاه آمد تا خر خويش باز ستاند. خادم گفت آن سرود و سماع ديشب از فروش خر تو بود. صوفي معترض شد که چرا اين را به من نگفتي ؛ خادم گفت :
گفت و الله آمدم من بارها ............................................. تا ترا واقف كنم زين كارها
تو هميگفتي كه خر رفت اي پسر ................................. از همه گويندگان با ذوقتر
باز ميگشتم كه او خود واقف است .............. زين قضا راضي است مردي عارف است
گفت آن را جمله ميگفتند خوش ................................. مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
مر مرا تقليدشان بر باد داد ...................................... كه دو صد لعنت بر آن تقليد باد
اينم براي اينكه ساحل خانم از اين گلشن بي نصيب نمونده باشن _________________ میشه هیچ چیزو ندید، فقط نگاه کرد...