ايجاد حساب  |  ورود
 
 
-::Mashhad Team::-: تالار گفتمان
 

 
MashhadTeam.com :: نمايش موضوعات - روسپي و راهب

`

روسپي و راهب

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> داستان کوتاه

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

mahdyar
همکار سایت
همکار سایت

وضعيت: آفلاين
21 آبان ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1750
امتياز: 25967
تشکر کرده: 1
تشکر شده 3 بار در 2 پست

محل سكونت: عيبي يخ‌دي‌بابا

ارسالارسال شده در: جمعه، 15 تير ماه ، 1386 21:04:07    موضوع مطلب: روسپي و راهب پاسخ همراه با اعلان

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت . راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند . تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : " تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی . " زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست . همچنین از خدای قادر متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد .اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد.
بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست .راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : " از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند . "

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد . هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت . راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : " این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! "
زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : " پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ "خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .
روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند . در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : "خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود !"
یکی از فرشته ها پاسخ داد :
" تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم ."

_________________
میشه هیچ چیزو ندید، فقط نگاه کرد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 16 تير ماه ، 1386 12:02:31    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

مهديار جان چرا بدون نتيجه اخلاقي؟

نتيجه اخلاقي:
به نظر من نمي شه از روي ظاهر و اسم و رسم آدمها گفت كه اونها در درگاه خداوند چه جايگاهي دارند.

_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

mahdyar
همکار سایت
همکار سایت

وضعيت: آفلاين
21 آبان ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1750
امتياز: 25967
تشکر کرده: 1
تشکر شده 3 بار در 2 پست

محل سكونت: عيبي يخ‌دي‌بابا

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 21 تير ماه ، 1386 18:19:55    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

نتيجه اخلاقي داشت من يادم رفت قرمزش كنم ببخشيد
" آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم"

نتيجه اخلاقي: هميشه اندازهء ريگهايي كه جمع كرديم رو در نظر بگيريم كه آيا ميتونيم اونها رو با خودمون ببريم يا اينكه ريگها ما رو پيش خودشون نگه مي‌دارن!!

ترانهء رستاخيز مسيح ( The Risen Lord )
كريس دي‌برگ


برادر , غذايي به من مي‌دهي
و جامي شراب
از ديرباز
اين راه را پيموده‌ام
بس شگفتي‌ها ديده‌ام
اما عجيب‌ترين آنها
ديدن روي حضرت مسيح بود

در چنين شبي
غريبه‌اي از راه رسيد
لنگان لنگان مي‌رفت و از پا افتاد
بارش را از زمين برگرفتم
هرچه جلوتر رفتيم
بار سنگين‌تر و سنگين‌تر مي‌شد
و حس كردم اين بار
از آن دنيا بر دوش من است...

_________________
میشه هیچ چیزو ندید، فقط نگاه کرد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> داستان کوتاه

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
 
 
مرجع امنيت شبکه bugtraq
 
 

 

All Right Reserved By MashhadTeam.Com

 Powered By PHP-Nuke &
Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir

PHPNUKE.IR