ايجاد حساب  |  ورود
 
 
-::Mashhad Team::-: تالار گفتمان
 

 
MashhadTeam.com :: نمايش موضوعات - چند حکایت از گلستان

`

چند حکایت از گلستان

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> سخنان بزرگان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

sahel
حق آبو گِل داره!
حق آبو گِل داره!

وضعيت: آفلاين
27 مرداد ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 1356
امتياز: 12773
تشکر کرده: 0
تشکر شده 1 بار در 1 پست

محل سكونت: فارس / لارستان

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 17 شهريور ماه ، 1383 00:33:54    موضوع مطلب: چند حکایت از گلستان پاسخ همراه با اعلان

ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت :
ماری تو، که هر که ببینی، بزنی یا بوم، که هر کجا نشینی، بکنی.
*
زورت ارپیش می رود با ما
با خداوند غیب دان نرود
زورمندی مکن بر اهل زمین
تا دعایی بر آسمان نرود
حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت او درهم کشید و بر او التفات نکرد. تا شبی که آتش مطبح در انبان هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت و از بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند. اتفاقا، همان شخص بر او بگذشت و دیدش که با یاران همی گفت : ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد؟
گفت : از دل درویشان!
حذر کن ز درد درون های ریش
که ریش درون عاقبت سر کند
به هم برمکن تا توانی دلی
که آهی جهانی به هم برکند

--

با طایفه ی بزرگان به کشتی در نشسته بودم. زورقی در پی ما غرق شد. دو برادر به گردابی در افتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را که : بگیر این هر دوان را که به هر یکی پنجاه دینارت دهم.
ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد. گفتم : بقیت عمرش نمانده بود. از این سبب، در گرفتن او تاخیر کرد و در آن دگر تعجیل.
ملاح بخندید و گفت : آنچه تو گفتی یقین است و دگر، میل به رهانیدن این بیش تر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم، مرا بر شتری نشانده و از دست آن دگر، تازیانه ای خورده بودم در طفلی.
گفتم : صدق الله، من عَمَل ِ صالحاً فـَلـِنـَفسِهِ و مَن اَساءَ فَعَلیها
تا توانی درون کس مخراش
کاندر این راه خارها باشد
کار درویش مستمند بر آر
که تو را نیز کارها باشد

--

عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز کردی. صحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نان بخوردی و بخفتی، بسیار از این فاضل تر بودی.
اندرون از طعام خالی دار
تا در او نور معرفت بینی
تهی از حکمتی به علت آن
که پری از طعام تا بینی

--

توانگر زاده ای را دیدم، بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که : صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین، و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او به کار برده، به گور پدرت چه ماند؟ خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده.
درویش پسر، این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد، پدر من به بهشت رسیده بُوَد.

_________________
! There is no finish Line !

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

mahdyar
همکار سایت
همکار سایت

وضعيت: آفلاين
21 آبان ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1750
امتياز: 25967
تشکر کرده: 1
تشکر شده 3 بار در 2 پست

محل سكونت: عيبي يخ‌دي‌بابا

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 21 خرداد ماه ، 1385 02:05:23    موضوع مطلب: حکايتی دیگر از گلستان پاسخ همراه با اعلان



حکايتی دیگر

در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.
وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز

ملک پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟
يكى از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همی گويد:
والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس
ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.وزير ديگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن.اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی . چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز
هر كه شاه آن كند كه او گويد

حيف باشد كه جز نكو گويد

و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود:

جهان اى برادر نماند به كس

دل اندر جهان آفرين بند و بس

مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت

كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت

چو آهنگ رفتن كند جان پاك

چه بر تخت مردن چه بر روى خاك

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> سخنان بزرگان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
 
 
مرجع امنيت شبکه bugtraq
 
 

 

All Right Reserved By MashhadTeam.Com

 Powered By PHP-Nuke &
Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir

PHPNUKE.IR