ايجاد حساب  |  ورود
 
 
-::Mashhad Team::-: تالار گفتمان
 

 
MashhadTeam.com :: نمايش موضوعات - برای تو...

`

برای تو...
رفتن به صفحه قبلي  1, 2
 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> اشعار شما

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

mohsen_s
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
27 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 11
امتياز: 273
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

محل سكونت: آن جايي كه ديگر زندگي مرگست...

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 26 دي ماه ، 1384 23:52:31    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

در بهاری که بی تو خزان شد فهمیدم که نیستی تو Embarassed
_________________
دلا خو كن به تنهايي...كه از تن ها بلا خيزد

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

Ali
مدیر سایت
مدیر سایت

وضعيت: آفلاين
13 خرداد ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 252
امتياز: 8368
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

محل سكونت: http://localhost

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 27 دي ماه ، 1384 00:48:47    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

خدايا من در كلبه فقيرانه خود چيزي را دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري.
من چون تويي را دارم و تو چون نداري.

اينم از طرف من براي شما دوستان

_________________
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود ... صحنه پیوسته بجاست ... خرم آن نغمه که هرگز نرود از یاد

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

nafise
حق آبو گِل داره!
حق آبو گِل داره!

وضعيت: آفلاين
19 خرداد ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 380
امتياز:
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

محل سكونت: مشهد

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 27 دي ماه ، 1384 20:49:01    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو


بر شاخ نوجوان درختی شكوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست كاكلی به لب آب نقره فام

آن بال های نازك زيبای خسته را


خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلكشی دويد

موجی سبك خزيد و نسيمی به گوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رميد


خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار

ديگر شكوفه كرده درختی كه كاشتم

دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار

ای بس بهارها كه بهاری نداشتم


خورشيد تشنه كام در آنسوی آسمان

گوئی ميان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خيره در انديشه ئی غريب

دختر كنار پنجره محزون نشسته بود


------ فروغ فرخزاد -------

_________________
در تاریخ زندگی خوانده ام : دوستی یک اتفاق،جدایی یک قانون، و تنهایی یک رسم است.

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> اشعار شما

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
رفتن به صفحه قبلي  1, 2
صفحه 2 از 2
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
 
 
مرجع امنيت شبکه bugtraq
 
 

 

All Right Reserved By MashhadTeam.Com

 Powered By PHP-Nuke &
Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir

PHPNUKE.IR