sofia_loren مدیریت تالارگفتمان وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 18 ارديبهشت ماه ، 1386 11:49:35 موضوع مطلب: داستانك
وارد اتاق شد. نگاهش به تخت سوم خيره ماند.
دستگاه دياليز كار ميكرد و پيرمرد بيرمق روي تخت خوابيده بود. اشتباه نكرده بود، خودش بود، معلم سال اول ابتدايي.
به خاطرش آمد كميسيون پزشكي نظر به عمل پيوند داده بود وگرنه زنده نميماند.
نگاهي به پرونده بيمار انداخت. گروه خوني او مشكلي نداشت. دكتر تصميم گرفت دوباره 20 بگيرد.
sofia_loren مدیریت تالارگفتمان وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
ارسال شده در: چهارشنبه، 19 ارديبهشت ماه ، 1386 21:04:46 موضوع مطلب:
پيرزن با شور و شوقي وصف ناپذير، نقشههايي را كه سالها به آن فكر كرده بود عملي كرد.
خانه چند طبقهاش را فروخت و براي هر يك از فرزندانش آپارتمان مستقل خريد تا راحت زندگي كنند.
طبق نقشههايش قرار بود به نوبت ميهمان فرزندانش شود تا چند روز عمر بگذرد.
يكي از روزها، خواهرها و برادرها تصميم گرفتند به بهانه پارك، بيرون بروند. مادر را هم با خود بردند. وقتي برگشتند، پيرزن در خانه سالمندان تنها مانده بود.
sofia_loren مدیریت تالارگفتمان وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 25 ارديبهشت ماه ، 1386 01:25:57 موضوع مطلب:
ندارم... چه قدر بگم ندارم... از صبح تا شب جون ميكنم، بازم هشتم گرو نهمه... خسته شدم، ميفهميد، ندارم...
ديگر همسايهها هم به فريادهاي پدرم در مقابل هزينههاي درخواستي مادرم براي مخارج زندگي عادت كرده بودند.
و من به توصيههاي دبيرم ميانديشيدم: براي مرور درسها و موفقيت در امتحانات، هميشه محيطي آرام را انتخاب كنيد.
sofia_loren مدیریت تالارگفتمان وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
ارسال شده در: شنبه، 12 خرداد ماه ، 1386 00:19:48 موضوع مطلب:
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامهنگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: شنبه، 12 خرداد ماه ، 1386 02:10:28 موضوع مطلب:
کی از موفقیت بدش می یاد سوفیا از شما هم تشکر می کنم برای یاد آوری رموز موفقیت امیدوارم همه به گوش که می گیرن هیچی عمل هم بکنن که من به شخصه طالب دیدن موفقیت همه کنار موفقیت خودم هستم. _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 28 خرداد ماه ، 1386 04:29:19 موضوع مطلب:
خوب فكر مي كنم كارمندها روش خوبي رو براي راحت شدن از دست رئيس پيدا كردند
چون احساس مي كنم آمار مرده هاي داستان سوفيا به دو نفر رسيد.
حالا چه كسي رو پيدا كنيم اين رو به سوفيا اطلاع بده... واي ... WOOOOW _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
sofia_loren مدیریت تالارگفتمان وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 29 خرداد ماه ، 1386 00:40:57 موضوع مطلب:
كنار خيابان منتظر تاكسي بودم. مردي با سر و وضع نامرتب در حالي كه با صداي بلند صحبت ميكرد نزديكم ايستاد.
دست او روي گوشش بود، گويا با تلفن همراه حرف ميزد.
شنيدم كه ميگفت: بارها بهشان گفتم كه حالم خيلي خوب است و اجازه دهيد مرخص شوم، اما باور نميكردند و باز هم روزي يك مشت قرص آرام بخش ميدادند. بالاخره امروز از آن جا فرار كردم.
وقتي نگاه تعجب زدهام را ديد همان دستي را كه روي گوشش بود به طرفم آورد و غيرمنتظره با من دست داد.
چيزي دستش نبود. خنديد و دوباره دستش را نزديك گوشش برد. در حال دور شدن بود كه ميگفت: باور كن حالم خيلي خوب... _________________ هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني !
hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 29 خرداد ماه ، 1386 14:59:36 موضوع مطلب:
اي بابا اگه اون بنده خدا حالش خوبه پس من حالم چطوره؟ خوبم يا بد
البته به يك نكته مثبت پي بردم كه فكر مي كنم حال من هم زياد بد نيست چون هر چي دستم رو روي گوشم مي زارم صدايي نمياد جز داد استاد كه مي گه: سر كلاس داري چه كار مي كني چرا دقت به حرفهاي من نداري. _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
sofia_loren مدیریت تالارگفتمان وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 29 خرداد ماه ، 1386 21:53:07 موضوع مطلب:
رستوران
مردي با ظاهر آراسته وارد رستوراني خلوت شد، غذايي سفارش داد و شروع به نوشتن كرد.
صاحب رستوران از آمدن مشتري خوشحال شد و پنداشت او نويسنده مشهوري است.
مرد پس از صرف غذا، به جاي پرداخت مبلغ صورتحساب، نوشتهاش را تقديم صاحب رستوران كرد: در اين شهر غريب هستم، به علت بدشانسي در شغلم، ورشكست شدهام و... لذا پولي براي پرداخت صورتحسابم ندارم و تقاضا ميكنم مبلغي نيز كمك كنيد. مطمئن باشيد در آينده جبران خواهم كرد.
صاحب رستوران نخستين نوشتههاي نويسنده خيالياش را خيلي غم انگيز و بسيار تاثيرگذار توصيف كرد. _________________ هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني !
sofia_loren مدیریت تالارگفتمان وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 29 خرداد ماه ، 1386 22:02:39 موضوع مطلب:
دو تا زوج مسن با همديگه نشسته بودند چای ميخوردند و دوستانه گپ ميزدند. يكی از مردها از مرد دوم ميپرسه: راستی مارتين، كلينيك تقويت حافظه كه ماه قبل رفتی چطور بود؟
مارتين: عالی بود. اونا آخرين تكنيكهای روانپزشكی رو بهمون ياد دادند و مغز و حافظه مون رو فعال كردند. برای من كه خيلی موثر بود.
پيرمرد اول: چه جالب! خيلی عاليه. اسم اون كلينيك چی بود؟
مارتين ساكت ميشه و فكر ميكنه و فكر ميكنه و فكر ميكنه ولی چيزی يادش نمياد. بعد از چند دقيقه لبخند ميزنه و ميگه: اون گلی كه رنگش قرمزه و بوی خوبی داره و روی شاخه ش تيغ داره اسمش چيه؟
پيرمرد اول ميگه: منظورت رزه؟
يهو مارتين ميگه: خودشه! بعد برميگرده طرف زنش و ميگه: رز ، اسم اون كلينيك چی بود؟! _________________ هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني !