ايجاد حساب  |  ورود
 
 
-::Mashhad Team::-: تالار گفتمان
 

 
MashhadTeam.com :: نمايش موضوعات - داستانك

`

داستانك
رفتن به صفحه 1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  بعدي
 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> داستان کوتاه

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان
مدیریت تالارگفتمان

وضعيت: آفلاين
26 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1707
امتياز: 27012
تشکر کرده: 9
تشکر شده 6 بار در 5 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 18 ارديبهشت ماه ، 1386 11:49:35    موضوع مطلب: داستانك پاسخ همراه با اعلان

وارد اتاق شد. نگاهش به تخت سوم خيره ماند.
دستگاه دياليز كار مي‌كرد و پيرمرد بي‌رمق روي تخت خوابيده بود. اشتباه نكرده بود، خودش بود، معلم سال اول ابتدايي.
به خاطرش آمد كميسيون پزشكي نظر به عمل پيوند داده بود وگرنه زنده نمي‌ماند.
نگاهي به پرونده‌ بيمار انداخت. گروه خوني او مشكلي نداشت. دكتر تصميم گرفت دوباره 20 بگيرد.


(رسول سنبل‌نيا)

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان
مدیریت تالارگفتمان

وضعيت: آفلاين
26 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1707
امتياز: 27012
تشکر کرده: 9
تشکر شده 6 بار در 5 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 19 ارديبهشت ماه ، 1386 21:04:46    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

پيرزن با شور و شوقي وصف ناپذير، نقشه‌هايي را كه سالها به آن فكر كرده بود عملي كرد.
خانه‌ چند طبقه‌اش را فروخت و براي هر يك از فرزندانش آپارتمان مستقل خريد تا راحت زندگي كنند.

طبق نقشه‌هايش قرار بود به نوبت ميهمان فرزندانش شود تا چند روز عمر بگذرد.

يكي از روزها، خواهرها و برادرها تصميم گرفتند به بهانه پارك، بيرون بروند. مادر را هم با خود بردند. وقتي برگشتند، پيرزن در خانه سالمندان تنها مانده بود.

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان
مدیریت تالارگفتمان

وضعيت: آفلاين
26 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1707
امتياز: 27012
تشکر کرده: 9
تشکر شده 6 بار در 5 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 22 ارديبهشت ماه ، 1386 23:25:53    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

تمام حركات افراد را زير نظر داشت.
با خود فكر مي‌كرد چه قدر اين آدم‌ها پر از عيب و نقص هستند.
يادش رفته بود خود او هم آدم است.

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان
مدیریت تالارگفتمان

وضعيت: آفلاين
26 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1707
امتياز: 27012
تشکر کرده: 9
تشکر شده 6 بار در 5 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 25 ارديبهشت ماه ، 1386 01:25:57    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

ندارم... چه قدر بگم ندارم... از صبح تا شب جون مي‌كنم، بازم هشتم گرو نهمه... خسته شدم، مي‌فهميد، ندارم...
ديگر همسايه‌ها هم به فريادهاي پدرم در مقابل هزينه‌هاي درخواستي مادرم براي مخارج زندگي عادت كرده بودند.
و من به توصيه‌هاي دبيرم مي‌انديشيدم: براي مرور درس‌ها و موفقيت در امتحانات، هميشه محيطي آرام را انتخاب كنيد.

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان
مدیریت تالارگفتمان

وضعيت: آفلاين
26 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1707
امتياز: 27012
تشکر کرده: 9
تشکر شده 6 بار در 5 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 12 خرداد ماه ، 1386 00:19:48    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 12 خرداد ماه ، 1386 02:10:28    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

کی از موفقیت بدش می یاد سوفیا از شما هم تشکر می کنم برای یاد آوری رموز موفقیت امیدوارم همه به گوش که می گیرن هیچی عمل هم بکنن که من به شخصه طالب دیدن موفقیت همه کنار موفقیت خودم هستم.
_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان
مدیریت تالارگفتمان

وضعيت: آفلاين
26 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1707
امتياز: 27012
تشکر کرده: 9
تشکر شده 6 بار در 5 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 24 خرداد ماه ، 1386 00:13:25    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

آقای رئیس


مادر آقای رئیس مرده بود. کسی جرئت نمی‌کرد به او خبر دهد.
باتری قلبش را تازه عوض کرده بودند. مستخدم را پیدا کردند. به گردن او انداختند.

«آقای رئیس.حال مادرتان چطور است؟»
«خوب خوب!»
«چی فرمودید؟ همکارها می‌گفتند مادرتان مرده!»
«ها!»

فنجان قهوه از دست منشی رها شد!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: دوشنبه، 28 خرداد ماه ، 1386 04:29:19    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

خوب فكر مي كنم كارمندها روش خوبي رو براي راحت شدن از دست رئيس پيدا كردند
چون احساس مي كنم آمار مرده هاي داستان سوفيا به دو نفر رسيد.
حالا چه كسي رو پيدا كنيم اين رو به سوفيا اطلاع بده... واي ... WOOOOW

_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان
مدیریت تالارگفتمان

وضعيت: آفلاين
26 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1707
امتياز: 27012
تشکر کرده: 9
تشکر شده 6 بار در 5 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 29 خرداد ماه ، 1386 00:40:57    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

كنار خيابان منتظر تاكسي بودم. مردي با سر و وضع نامرتب در حالي كه با صداي بلند صحبت مي‌كرد نزديكم ايستاد.
دست او روي گوشش بود، گويا با تلفن همراه حرف مي‌زد.

شنيدم كه مي‌گفت: بارها بهشان گفتم كه حالم خيلي خوب است و اجازه دهيد مرخص شوم، اما باور نمي‌كردند و باز هم روزي يك مشت قرص آرام بخش مي‌دادند. بالاخره امروز از آن جا فرار كردم.

وقتي نگاه تعجب زده‌ام را ديد همان دستي را كه روي گوشش بود به طرفم آورد و غيرمنتظره با من دست داد.

چيزي دستش نبود. خنديد و دوباره دستش را نزديك گوشش برد. در حال دور شدن بود كه مي‌گفت: باور كن حالم خيلي خوب...

_________________
هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني !

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 29 خرداد ماه ، 1386 14:59:36    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

اي بابا اگه اون بنده خدا حالش خوبه پس من حالم چطوره؟ خوبم يا بد
البته به يك نكته مثبت پي بردم كه فكر مي كنم حال من هم زياد بد نيست چون هر چي دستم رو روي گوشم مي زارم صدايي نمياد جز داد استاد كه مي گه: سر كلاس داري چه كار مي كني چرا دقت به حرفهاي من نداري.

_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان
مدیریت تالارگفتمان

وضعيت: آفلاين
26 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1707
امتياز: 27012
تشکر کرده: 9
تشکر شده 6 بار در 5 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 29 خرداد ماه ، 1386 21:53:07    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

رستوران


مردي با ظاهر آراسته وارد رستوراني خلوت شد، غذايي سفارش داد و شروع به نوشتن كرد.
صاحب رستوران از آمدن مشتري خوشحال شد و پنداشت او نويسنده مشهوري است.

مرد پس از صرف غذا، به جاي پرداخت مبلغ صورتحساب، نوشته‌اش را تقديم صاحب رستوران كرد: در اين شهر غريب هستم، به علت بدشانسي در شغلم، ورشكست شده‌ام و... لذا پولي براي پرداخت صورتحسابم ندارم و تقاضا مي‌كنم مبلغي نيز كمك كنيد. مطمئن باشيد در آينده جبران خواهم كرد.

صاحب رستوران نخستين نوشته‌هاي نويسنده خيالي‌اش را خيلي غم انگيز و بسيار تاثيرگذار توصيف كرد.

_________________
هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني !

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان
مدیریت تالارگفتمان

وضعيت: آفلاين
26 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1707
امتياز: 27012
تشکر کرده: 9
تشکر شده 6 بار در 5 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 29 خرداد ماه ، 1386 22:02:39    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

دو تا زوج مسن با همديگه نشسته بودند چای ميخوردند و دوستانه گپ ميزدند. يكی از مردها از مرد دوم ميپرسه: راستی مارتين، كلينيك تقويت حافظه كه ماه قبل رفتی چطور بود؟
مارتين: عالی بود. اونا آخرين تكنيكهای روانپزشكی رو بهمون ياد دادند و مغز و حافظه مون رو فعال كردند. برای من كه خيلی موثر بود.
پيرمرد اول: چه جالب! خيلی عاليه. اسم اون كلينيك چی بود؟
مارتين ساكت ميشه و فكر ميكنه و فكر ميكنه و فكر ميكنه ولی چيزی يادش نمياد. بعد از چند دقيقه لبخند ميزنه و ميگه: اون گلی كه رنگش قرمزه و بوی خوبی داره و روی شاخه ش تيغ داره اسمش چيه؟
پيرمرد اول ميگه: منظورت رزه؟
يهو مارتين ميگه: خودشه! بعد برميگرده طرف زنش و ميگه: رز ، اسم اون كلينيك چی بود؟!

_________________
هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني !

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> داستان کوتاه

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
رفتن به صفحه 1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  بعدي
صفحه 1 از 8
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
 
 
مرجع امنيت شبکه bugtraq
 
 

 

All Right Reserved By MashhadTeam.Com

 Powered By PHP-Nuke &
Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir

PHPNUKE.IR