| نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي |
| نويسنده |
پيغام |
|
setayesh00
کاربر فعال

 وضعيت: آفلاين 10 دي ماه ، 1386 تعداد ارسالها: 141 امتياز: 2029 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
محل سكونت: mashhad
|
ارسال شده در: شنبه، 18 اسفند ماه ، 1386 21:52:15 موضوع مطلب: |
|
|
آن بالا كه بودم فقط سه پيشنهاد بود اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد.خوشگل و پولدار.قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته
باشيم.با يك كوروت كوركي جگري.تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه مي گرفت.قبول نكردم.راست اش تحمل
اش را نداشتم.بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند:پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس.قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم.اما
وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته مي شود گفتم حرف اش را هم نزنيد.بعد قرار قرار شد كلوديا زنم باشد.با دو پسر.قرار شد
توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم.توي دخمه اي عينهو قبر.اما كسي تصادف نكند.كسي سرطان نگيرد.قبول كردم.حالا كلوديا مدام
مي گويد خانه نور كافي ندارد.بچه ها كفش و لباس ندارند يخچال خالي است اما من اهميتي نمي دهم.مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين
هم باشد.با سرطان و تصادف.كلوديا اما اين چيزها را نمي داند.بچه ها هم نمي دانند. |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان

 وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: يكشنبه، 19 اسفند ماه ، 1386 01:56:48 موضوع مطلب: |
|
|
ممنون ستايش ...
خوشبختي
در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد
و لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! » _________________ هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني ! |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان

 وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: دوشنبه، 20 اسفند ماه ، 1386 00:43:38 موضوع مطلب: |
|
|
اولش میخواستم از دست مدرسه خلاص شم و به دانشگاه برم. و بعدش میخواستم هر چه زودتر از دست دانشگاه خلاص شم و کار کردن را شروع کنم.و بعدش میخواستم هر چه زودتر ازدواج کنم و بچه دار شم.
و بعدش میخواستم هرچه زودتر بچه هام بزرگ شن و دوباره به کار برگردم. اما بعدش میخواستم بازنشسته شم. و الان دارم میمیرم. و الان فهمیدم که من فراموش کردم زندگی کنم.
 _________________ هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني ! |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
sahel
حق آبو گِل داره!

 وضعيت: آفلاين 27 مرداد ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 1356 امتياز: 12773 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: فارس / لارستان
|
ارسال شده در: جمعه، 2 فروردين ماه ، 1387 18:13:19 موضوع مطلب: |
|
|
14 دقیقه
14 دقیقه دیگر سال تحویل می شود. دل توی دلم نیست که زودتر با تو تماس بگیرم. دوست دارم اولین نفری باشم که سال نو را به تو تبریک می گوید. می دانم که موفق می شوم, مثل هر سال ...
14 دقیقه بعد
دارم با عجله و شادی شماره ات را می گیرم ..........0917 بدون توجه به هذیان های خانمی که مزاحم مکالمه مان شده است, تبریک می گویم. باید در برابر دخالت های بی جای این خانم, بی تفاوت باشم. چند لحظه ای می شود که جمله "سال نو مبارک"م را تقدیمت کرده ام اما این خانم دست بردار نیست و مدام تکرار می کند: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است...! من به این حرف ها اهمیت نمی دهم! چون می خواهم امسال مثبت اندیش باشم و امیدوارم. _________________ ! There is no finish Line ! |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
sahel
حق آبو گِل داره!

 وضعيت: آفلاين 27 مرداد ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 1356 امتياز: 12773 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: فارس / لارستان
|
ارسال شده در: جمعه، 2 فروردين ماه ، 1387 18:14:35 موضوع مطلب: |
|
|
ماشین
در میان به به و چه چه دوستانش سوار ماشین شد. پسر ... ! خوش به حالت ... چه ماشین خوشگلی دارید؟ ...! به سر و وضع تون نمی یاد این قدر مایه دار باشید... ! از دستی تیپ نمی زنید که رد گم کنید؟! وای! چه کیفی می کنید توی این تعطیلات عید؟! کجاها که با این ماشین نمی شه رفت؟! خوش بگذره!
صدای دوستانش را پشت در ماشیت گذاشت. در سکوت به رانندگی پدرش, که خستگی در چهره اش ماسیده بود, نگاه می کرد. رسیدند به جنوبی ترین و فقیرترین قسمت شهر قبل از وارد شدن به خانه, جمله تکراری پدرش را شنید:
علی جان! به مامان بگو ماشین صاحب کارم رو تحویل می دم و زود...
برمیگردم!!! _________________ ! There is no finish Line ! |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
sahel
حق آبو گِل داره!

 وضعيت: آفلاين 27 مرداد ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 1356 امتياز: 12773 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: فارس / لارستان
|
ارسال شده در: جمعه، 2 فروردين ماه ، 1387 18:15:45 موضوع مطلب: |
|
|
موفق
دور سفره هفت سین نشسته ایم و تو داری از موفقیت هایت می گویی برای همه. مثل اینکه سال گذشته را با اراده قوی و به بهترین شکل ممکن پشت سر گذاشته ای. شاگرد اول دانشگاه شدن – آن هم در سن 41 سالگی – کم موفقیتی نیست.
تو داری همچنان از موفقیت هایت می گویی و دیگران دارند –ناخودآگاه – به این همه شور و شوق و انرژی تو, به این همه موفقیت تو حسادت می کنند. و من دارم به این فکر می کنم که تو چه طور می توانی با وجود سرطان بدخیمت, تا این اندازه امیدوار و سرحال و وسیع باشی؟! _________________ ! There is no finish Line ! |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
mahdyar
همکار سایت

 وضعيت: آفلاين 21 آبان ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1750 امتياز: 25967 تشکر کرده: 1 تشکر شده 3 بار در 2 پست
محل سكونت: عيبي يخديبابا
|
ارسال شده در: جمعه، 2 فروردين ماه ، 1387 21:08:44 موضوع مطلب: |
|
|
| sahel مي نويسد: |
14 دقیقه
14 دقیقه دیگر سال تحویل می شود. دل توی دلم نیست که زودتر با تو تماس بگیرم. دوست دارم اولین نفری باشم که سال نو را به تو تبریک می گوید. می دانم که موفق می شوم, مثل هر سال ...
14 دقیقه بعد
دارم با عجله و شادی شماره ات را می گیرم ..........0917 بدون توجه به هذیان های خانمی که مزاحم مکالمه مان شده است, تبریک می گویم. باید در برابر دخالت های بی جای این خانم, بی تفاوت باشم. چند لحظه ای می شود که جمله "سال نو مبارک"م را تقدیمت کرده ام اما این خانم دست بردار نیست و مدام تکرار می کند: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است...! من به این حرف ها اهمیت نمی دهم! چون می خواهم امسال مثبت اندیش باشم و امیدوارم. |
بقيه شماره رو نميزني ؟
معلومه شماره مربوط به استان فارس هم هست _________________ میشه هیچ چیزو ندید، فقط نگاه کرد... |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
sahel
حق آبو گِل داره!

 وضعيت: آفلاين 27 مرداد ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 1356 امتياز: 12773 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: فارس / لارستان
|
ارسال شده در: شنبه، 3 فروردين ماه ، 1387 01:09:06 موضوع مطلب: |
|
|
آخه شماره ي خودمه !!! (شكلكها رو بصورت غلتك فرض كنيد !!) _________________ ! There is no finish Line ! |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان

 وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: شنبه، 10 فروردين ماه ، 1387 02:44:24 موضوع مطلب: |
|
|
ساحل ميگم خوب شد بقيه شماره تو نزاشتي ...
داشت خون جلوي چشامو ميگرفت ... آخه من غيرت دارم...  _________________ هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني ! |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان

 وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: يكشنبه، 8 ارديبهشت ماه ، 1387 00:54:09 موضوع مطلب: |
|
|
صداقت
روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند _________________ هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني ! |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان

 وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: سه شنبه، 10 ارديبهشت ماه ، 1387 00:18:45 موضوع مطلب: |
|
|
تزريق خون
سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.
او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند! _________________ هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني ! |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
sahel
حق آبو گِل داره!

 وضعيت: آفلاين 27 مرداد ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 1356 امتياز: 12773 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: فارس / لارستان
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 7 شهريور ماه ، 1387 01:00:49 موضوع مطلب: |
|
|
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
( چـــــی میگی ؟ تکراری بود ؟! ) _________________ ! There is no finish Line ! |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|