مدیریت تالارگفتمان وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 2811 امتياز: 45484 تشکر کرده: 40 تشکر شده 80 بار در 64 پست
ارسال شده در: جمعه، 24 فروردين ماه ، 1386 03:28:21 موضوع مطلب: سوتي هاي اعضاي سايت !
سلام به همه دوستان... در اين تاپيك قرار بر اينه كه دوستان انواع سوتي هايي كه دادن رو براي بقيه تعريف كنن...مخصوصا خوندن سوتي هاي مديران سايت از همه جالب تر ميشه...
براي شروع خودم يه ماجرا ميگم تا بقيه هم يواش يواش يادشون بياد...
تابستون پارسال ترم فشرده تابستوني برداشته بودم به طوري كه كل تابستونمون با درو ديوار هاي دانشگاه گذشت...بگذريم....من هميشه سعي ميكنم 10 دقيقه مونده به ساعت شروع كلاس توي دانشگاه باشم.اون روز هم من ساعت 11 صبح كلاس داشتم و چون ساعت 4 صبح تازه خوابيده بودم به زور ساعت 10:15 دقيقه بيدار شدم.خدارو شكر از آب هم كه خبري نبود و هرطور شده آب گير آوردم و صورتم رو شستم.
در همين حين از شركت آب و فاضلاب گرفته تا رئيس دانشگاه به همه بدوبيراه ميگفتم....بالاخره
خيلي سريع و با عجله حاضر شدم و خودمو رسوندم دانشگاه...طبقه اول رو كه رد كردم ديدم هيچ كدوم از بچه هاي ما تو سالن ولو نيستن! پس مطمئن شدم كه استاد رفته سركلاس....با عجله رسيدم به كلاس...از پنجره در ديدم استاد اومده و بچه ها هم گوش تا گوش نشستن.
درو باز كردم و مثل جن زدم تو كلاس . باد زد و در خيلي محكم بسته شد..عذرخواهي كردم و راه افتادم كه يه جا براي خودم پيدا كنم..(ناگفته نماند كه توي اين مدت هم يك قيافه حق به جانب گرفته بودم و كلي اخمامو تو هم كرده بودم)...استاد حرفشو قطع كرده بود...كلاس بيش از حد معمول ساكت بود..به وسط كلاس كه رسيدم ديدم همه دارن بد نگاه ميكنن... هيچ كدوم از دوستامو توي جمع نديدم...يكي از پسر ها از ته كلاس گفت اشتباه اومدي آبجي ...و بقيه هم كه منتظر سوژه بودن تركيدن از خنده...كلاس منفجر شد...به استاد كه نگاه كردم از همه بيشتر ميخنديد... (چون ميدونست من مربوط به كدوم كلاسش ميشم ) بهم گفت : 10 دقيقه ديگه كلاس شما شروع ميشه ...!
آقا مارو ميگي سوسمارو ميگي...!! از خجالت سرخ شدم و خيلي طبيعي انگار كه هيچ اتفاقي نيافتاده برگشتم و از در رفتم بيرون...
پسرهاي اون كلاس تا دو روز كه منو ميديدن ميخنديدن... من در تعجب بودم كه چطوري اينقدر زود رسيده بودم دانشگاه كه هيچ كدوم از هم كلاسي هام هنوز نيومده بودن...وقتي قرار باشه آدم ضايع بشه همه چيز دست به دست هم ميده...
سر كلاس خودم استاد كه اومد تا منو ديد خنده اش گرفت و بهم گفت:شما خوب هستين؟!!!!!!! ..
مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 446 امتياز: 2458 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
ارسال شده در: جمعه، 31 فروردين ماه ، 1386 04:17:24 موضوع مطلب:
خوب جالبه که این رو هم بدونین
توی یک جلسه مهم نشسته بودم خواستم قبل از اتمام جلسه اون جا رو ترک کنم هنگامی که خواستم از در خارج بشم طبق عادت همیشه می خواستم بگم که دارم رفع زحمت می کنم در همین حین یکی دیگه از اعضای اون جلسه جلوی درب حاضر شد و خواست تا از درب خارج بشه من که ناخداگاه ایشان رو جلوی خودم دیدم به ایشان گفتم شما هم رفع زحمت می کند که اونقدر صدای من بلند بود که تمام افراد جلسه متوجه من و این حرفی که در حوصله و ادب اون جمع نبود شدند و من در کمال ناباوری طوری جلوه دادم که انگار می خواستم شوخی کنم و خوش مزه بازی در بیارم بخدا این تنها کاری بود که اون موقع به ذهنم رسید ولی با همه این تفاصیر و با همه طبیعی کاری خیلی خجالت کشیدم و تا چند وقت وارد اون شرکت و جلساتش نشدم (خدا برای هیچکس نیاره)
_________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
مدیر - وب/گرافیک وضعيت: آفلاين 27 تير ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 1744 امتياز: 26258 تشکر کرده: 46 تشکر شده 34 بار در 33 پست
محل سكونت: مناطق مسكوني
ارسال شده در: سه شنبه، 29 مرداد ماه ، 1387 17:02:40 موضوع مطلب: سوتي خفن!!!
به پیشنهاد یکی از بچه ها قرار شد یه شب بریم یه پارتی دو تا محله اونور تر محل ماس... البته اولا اسم پارتی بد در رفته... دوما تا آخرش رو بخونین ببین چی میشه...
آقا تا اومدیم به خودمون برسیم نیم ساعت از زمان قرارمون گذشت... ماشین بابامو بلند کردم که به قول خودمون کلاس داشته باشه و افتخار کردم واسه اولین بار داریم میریم پارتی....
چشمتون روز بد نبینه پیچیدم تو کوچه.... قيافه ام اينجوري شده بود... قلبم اومد تو دهنم... دیدم نیرو انتظامی ریخته دم در همه رو گرفته.... قیافه ام عین گچ سفید سفید شد... تا حالا تو این 15 و 16 سال نترسیده بودم... بدوجوری عرق کرده بودم.... دستم روی فرمان قفل شده بود... به خدا باید بودید و می دیدید.... اصلا فکر نمی کردم اینطوری بشه.... هنوز که فکرش رو می کنم قلبم می زنه.... تو دلم لعنت می فرستادم بر پدر و مادر این مصیبت.... اگه یهو برگردن و بفهمن منم می خواستم برم اونجا... نکنه شماره ماشین بابام رو بردارن و بابام رو فردا بگیرن؟؟؟ به بابام هم گفته بودم شام با دوستام میرم بیرون.... زود هم نمی تونستم برم خونه... چون سه می شد ... قیافه ام تابلو شده بود... خفن.... سریع رفتم یه قبرستونی اون طرفا غذا بگیرم کوفت کنم.... فست فودیه یه جوری نگام میکرد که نگو.... قیافه ام خیلی ضایع بود.... هرکاری می کردم درست نمیشد... نفس عمیق می کشیدم... نمیشد.... نفهمیدم چه جوری شام رو خوردم... از ترس فست فودیه که نکنه پلیس باشه سریع غذا رو خوردم و جیم زدم...همش فکر می کردم که الان پلیس میاد تو فست فود میگه شما به جرم شرکت در پارتی های شبانه دستگیر شدید... بعدش هم تا اين كه بابا مامانم بخوابن دور خونه چرخ زدم تا اين كه مامان بابام خوابيدن....عين چي رفتم خونه و سريع از ترسم خوابيدم.... اونقدر ترسيده بودم كه تا فهميديم ماشين رو توي خونه نزدم از تو رختخواب بلند شدم و رفتم ماشين و زدم تو خونه...به عقل ناقصم نرسيد كه اخه خونهي ما رو پليسا از كجا بلدن؟؟ صبح كه بلند شدم قيافه ام رو تو اينه ديدم....هنوز ترس تو چشام بود... حالا كه اين خاطره رو مي خونم اينقدر مي خندم كه نگو...
_________________ مينويسم، من از خاطراتم
از همه خوبي ها و پستي هاي ذات آدم...
آخرين ويرايش توسط aliReza-HRH در تاريخ جمعه، 1 شهريور ماه ، 1387 08:09:10; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه