ايجاد حساب  |  ورود
 
 
-::Mashhad Team::-: تالار گفتمان
 

 
MashhadTeam.com :: نمايش موضوعات - چند حكايت شنيدني از بوستان

`

چند حكايت شنيدني از بوستان

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> سخنان بزرگان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: جمعه، 14 ارديبهشت ماه ، 1386 15:37:36    موضوع مطلب: چند حكايت شنيدني از بوستان پاسخ همراه با اعلان

سگی پای صحرانشینی گزید به خشمی که زهرش ز دندان چکید شب از درد، بیچاره خوابش نبرد به خیل اندرش دختری بود خُرد پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر تو را نیز دندان نبود؟! پس از گریه، مرد پراکنده روز بخندید،« کـای بابک دلفروز
مرا گرچه هم هست سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بدرگی
ولیکن نیاید زمردم، سگی

_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 29 ارديبهشت ماه ، 1386 17:25:06    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

يکي طفل، دندان برآورده بود
پدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش
مروت نباشد که بگذارمش
چو بيچاره گفت اين سخن نزد جفت
نگر تا زن او، چه مردانه گفت
مخور هول ابليس تا جان دهد
هم آن کس دندان دهد، نان دهد

_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

mh-zamani
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
6 خرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 1
امتياز: 14
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: يكشنبه، 6 خرداد ماه ، 1386 15:21:46    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

از خواندن این مطالب لذت بردم و از شما متشکرم , لطفا از اینگونه مطالب در سایت بیشتر قرار دهید تا علاقمندان استفاده کنند.

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 2 تير ماه ، 1386 02:52:34    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

# 1. در نیایش خداوند
# ۲. باب اول در عدل و تدبیر و رای
# ۳. باب دوم در احسان
# ۴. باب سوم در عشق و مستی و شور
# ۵. باب چهارم در تواضع
# ۶. باب پنجم در رضا
# ۷. باب ششم در قناعت
# ۸. باب هفتم در عالم تربیت
# ۹. باب هشتم در شکر بر عافیت
# ۱۰. باب نهم در توبه و راه صواب
# ۱۱. باب دهم در مناجات و ختم کتاب

این باب ها که ذکر شد مجموع تشکیل دهنده بوستان سعدی می باشند که بنده هر از چند گاهی مطلبی از یکی از این بابها برای استفاده شما دوستان در اختیار شما قرار خواهم داد.

_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 2 تير ماه ، 1386 02:55:39    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

حکایتی از باب اول

حکایت کنند از بزرگان دین ........ حقیقت شناسان عین الیقین

که صاحبدلی بر پلنگی نشست ........ همی راند رهوار و ماری به دست

یکی گفتش: ای مرد راه خدای ........ بدین ره که رفتی مرا ره نمای

چه کردی که درنده رام تو شد ........ نگین سعادت به نام تو شد؟

بگفت ار پلنگم زبون است و مار ........ وگر پیل و کرکس، شگفتی مدار

تو هم گردن از حکم داور مپیچ ........ که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ

چو حاکم به فرمان داور بود ........ خدایش نگهبان و یاور بود

محال است چون دوست دارد تو را ........ که در دست دشمن گذارد تو را

ره این است، روی از طریقت متاب ........ بنه گام و کامی که داری بیاب

نصیحت کسی سودمند آیدش ........ که گفتار سعدی پسند آیدش

_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 6 تير ماه ، 1386 03:43:21    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

حکایت از باب اول در شناختن دوست و دشمن


شنیدم که دارای فرخ تبار ....... ز لشکر جدا ماند روز شکار

دوان آمدش گله‌بانی به پیش ....... بدل گفت دارای فرخنده کیش

مگر دشمن است این که آمد به جنگ ....... ز دورش بدوزم به تیر خدنگ

کمان کیانی به زه راست کرد ....... به یک دم وجودش عدم خواست کرد

بگفت ای خداوند ایران و تور ....... که چشم بد از روزگار تو دور

من آنم که اسبان شه پرورم ....... به خدمت بدین مرغزار اندرم

ملک را دل رفته آمد بجای ....... بخندید و گفت: ای نکوهیده رای

تو را یاوری کرد فرخ سروش ....... وگر نه زه آورده بودم به گوش

نگهبان مرعی بخندید و گفت: ....... نصحیت ز منعم نباید نهفت

نه تدبیر محمود و رای نکوست ....... که دشمن نداند شهنشه ز دوست

چنان است در مهتری شرط زیست ....... که هر کهتری را بدانی که کیست

مرا بارها در حضر دیده‌ای ....... ز خیل و چراگاه پرسیده‌ای

کنونت به مهر آمدم پیشباز ....... نمی‌دانیم از بداندیش باز

توانم من، ای نامور شهریار ....... که اسبی برون آرم از صد هزار

مرا گله‌بانی به عقل است و رای ....... تو هم گله‌ی خویش داری، بپای

در آن تخت و ملک از خلل غم بود ....... که تدبیر شاه از شبان کم بود

[b][i]

_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: يكشنبه، 10 تير ماه ، 1386 15:47:43    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

باب اول
حکایت ملک روم با دانشمند


شنیدم که بگریست سلطان روم ........ بر نیکمردی ز اهل علوم

که پایابم از دست دشمن نماند ........ جز این قلعه در شهر با من نماند

بسی جهد کردم که فرزند من ........ پس از من بود سرور انجمن

کنون دشمن بدگهر دست یافت ........ سر دست مردی و جهدم بتافت

چه تدبیر سازم، چه درمان کنم؟ ........ که از غم بفرسود جان در تنم

بگفت ای برادر غم خویش خور ........ که از عمر بهتر شد و بیشتر

تو را این قدر تا بمانی بس است ........ چو رفتی جهان جای دیگر کس است

اگر هوشمندست وگر بی‌خرد ........ غم او مخور کو غم خود خورد

مشقت نیرزد جهان داشتن ........ گرفتن به شمشیر و بگذاشتن

که را دانی از خسروان عجم ........ ز عهد فریدون و ضحاک و جم

که در تخت و ملکش نیامد زوال؟ ........ نماند بجز ملک ایزد تعال

که را جاودان ماندن امید ماند ........ چو کس را نبینی که جاوید ماند؟

کرا سیم و زر ماند و گنج و مال ........ پس از وی به چندی شود پایمال

وزان کس که خیری بماند روان ........ دمادم رسد رحمتش بر روان

بزرگی کز او نام نیکو نماند ........ توان گفت با اهل دل کو نماند

الا تا درخت کرم پروری ........ گر امیدواری کز او بر خوری

کرم کن که فردا که دیوان نهند ........ منازل بمقدار احسان دهند

یکی را که سعی قدم پیشتر ........ به درگاه حق، منزلت بیشتر

یکی باز پس خاین و شرمسار ........ نیابد همی مزد ناکرده کار

بهل تا به دندان برد پشت دست ........ تنوری چنین گرم و نان درنبست

_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> سخنان بزرگان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
 
 
Clip2ni.com
 
 

 

All Right Reserved By MashhadTeam.Com

 Powered By PHP-Nuke &
Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir

PHPNUKE.IR