hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 22 خرداد ماه ، 1386 12:12:09 موضوع مطلب:
دستم به خورشيد نمي رسد
نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.
هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.
دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به دست آورم.
انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي.
براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
نه ، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.
نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد.
مي گويي آغوشت باز است ،
اما خدا مي داند براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند
راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.
كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند
انديشه هايت را كه همواره در تغير است ، به سمتي هدايت كند
و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد.
اما من نمي توانم ... نمي توانم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.
نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.
نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ، حرف بزنم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ،
هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.
افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود.
اما هيچ گاه دستش به ابرها و خورشيد نرسيد.
نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
[b]
شل سيلور استاين _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: پنجشنبه، 24 خرداد ماه ، 1386 01:29:54 موضوع مطلب:
واي من اين مطلب رو خونده بودم و خيلي روي من تاثير گذاشت از هنر نويسنده كه بطور ساده و معمولي دقايق آخر و به شمارش و به قدرت خود به نمايش گذاشته است . البته مي دانيد كه از لحاظ روانشناسي چون ذات انسان خواستار پيشرفت و جلو رفتن است و از
برگشتن به عقب متنفر است
هنگامي كه نويسنده دست به شمارش معكوس مي زند ناخودآگاه براي خواننده احساس فنا و نابودي را به ارمفان مي آورد و خواننده را به آن حس مرگ در نقش زنداني نزديك مي كند.
خيلي جالب بود و بخاطر اينكه من رو ياد روزهايي كه اهل مطالعه بودم انداختيد از شما كمال تشكر را دارم. _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
اسبهاي نجيبِ سورتمه اش را مي ترسانم و آنها مثل باد مي دوند
همه شان را حسابي ترسانده ام.
حالا ديگر خانه ساكت و آرام
جوراب ها همه سالم
بچه ها چقدر خوشحال مي شوند فردا صبح
وقتي از خواب بلند شوند و ببينند
درخت و جوراب ها سالم هستند.
شل سيلور استاين _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
sofia_loren مدیریت تالارگفتمان وضعيت: آفلاين 26 آذر ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1707 امتياز: 27012 تشکر کرده: 9 تشکر شده 6 بار در 5 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 6 آبان ماه ، 1386 20:47:11 موضوع مطلب:
لازم شد به دوستان يك توضيح كوتاه درباره اين تاپيك بدم...
اون هم اينكه اينجا قراره شعر هاي شل سيلور استاين گذاشته بشه.
ممنون ميشم از دوستاني كه همراهي مي كنند. _________________ هر وقت زندگي ليمو ترش به تو هديه داد ؛ مي توني با اون شربت درست كني !
آخرين ويرايش توسط sofia_loren در تاريخ سه شنبه، 8 آبان ماه ، 1386 17:06:48; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه
fire فعالان سایت وضعيت: آفلاين 30 بهمن ماه ، 1385 تعداد ارسالها: 1441 امتياز: 23393 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سكونت: تالار گفتمان
ارسال شده در: دوشنبه، 7 آبان ماه ، 1386 00:26:16 موضوع مطلب:
خانه ي درختي
خانه اي درختي، خانه اي آزاد
خانه اي سّري،براي تو و من
آن بالا، در شاخه هاي پربرگ
گرم، چون هر خانه ي روشن
خانه اي شهري، خانه ي هرچيزي جاي خودش
خانه ي مراقب باش و پاک کن پاها ي تو دمِ درِش
چنين خانه اي را دوست ندارم اصلا
بيا زندگي کنيم در خانه اي درختي و روشن
( لطفا فقط از اشعار استاین مرحمت کنین _________________ مسعود درویش زاده
...........
وقتي لياقت داشتن يه چيزي و نداري بهتره به همون چيزايي كه داري بسنده كني ........ يا به عبارتي خلايق هر چه لايق