ايجاد حساب  |  ورود
 
 
-::Mashhad Team::-: تالار گفتمان
 

 
MashhadTeam.com :: نمايش موضوعات - داستان بيژن و منيژه

`

داستان بيژن و منيژه

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> شاهنامه

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

mohsen
مدیر سایت
مدیر سایت

وضعيت: آفلاين
19 خرداد ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 197
امتياز:
تشکر کرده: 1
تشکر شده 0 بار در 0 پست

محل سكونت: ایران مشهد

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 31 تير ماه ، 1383 22:26:43    موضوع مطلب: داستان بيژن و منيژه پاسخ همراه با اعلان

شـبي چون شبه روي شسته بقير*****نـه بـهرام پيدا نـه کيوان نـه تير
دگرگونـه آرايشي کرد ماه*****بـسيچ گذر کرد بر پيشـگاه
شده تيره اندر سراي درنـگ*****ميان کرده باريک و دل کرده تـنـگ
ز تاجـش سـه بـهره شده لاژورد*****سـپرده هوا را بزنـگار و گرد
سـپاه شـب تيره بر دشت و راغ*****يکي فرش گـسـترده از پرزاغ
نـموده ز هر سو بچشـم اهرمـن*****چو مار سيه باز کرده دهـن
چو پولاد زنـگار خورده سـپـهر*****تو گـفـتي بـقير اندر اندود چـهر
هرآنـگـه کـه برزد يکي باد سرد*****چو زنگي برانگيخت ز انگشـت گرد
چـنان گـشـت باغ و لب جويبار*****کـجا موج خيزد ز درياي قار
فرو ماند گردون گردان بـجاي*****شده سست خورشيد را دست و پاي
سـپـهر اند آن چادر قيرگون*****تو گفـتي شدستي بـخواب اندرون
جـهان از دل خويشتـن پر هراس*****جرس برکـشيده نگـهـبان پاس
نـه آواي مرغ و نـه هراي دد*****زمانـه زبان بسـتـه از نيک و بد
نـبد هيچ پيدا نـشيب از فراز*****دلـم تـنـگ شد زان شب ديرياز
بدان تـنـگي اندر بجستـم ز جاي*****يکي مـهربان بودم اندر سراي
خروشيدم و خواسـتـم زو چراغ*****برفـت آن بـت مـهربانـم ز باغ
مرا گفـت شمعـت چبايد هـمي*****شـب تيره خوبـت بـبايد هـمي
بدو گفتـم اي بـت نيم مرد خواب*****يکي شـمـع پيش آر چون آفـتاب
بـنـه پيشـم و بزم را ساز کـن*****بچـنـگ ار چنـگ و مي آغاز کن
بياورد شـمـع و بيامد بـباغ*****برافروخـت رخشـنده شمع و چراغ
مي آورد و نار و ترنـج و بـهي*****زدوده يکي جام شاهـنـشـهي
مرا گـفـت برخيز و دل شاددار*****روان را ز درد و غـم آزاد دار
نـگر تا کـه دل را نداري تـباه*****ز انديشـه و داد فرياد خواه
جـهان چون گذاري همي بـگذرد*****خردمـند مردم چرا غـم خورد
گهي مي گساريد و گه چنگ ساخت*****تو گفتي که هاروت نيرنگ ساخـت
دلـم بر هـمـه کام پيروز کرد*****کـه بر مـن شـب تيره نوروز کرد
بدان سرو بن گفـتـم اي ماهروي*****يکي داسـتان امشـبـم بازگوني
کـه دل گيرد از مـهر او فر و مـهر*****بدو اندرون خيره ماند سـپـهر
مرا مـهربان يار بشـنو چگـفـت*****ازان پـس که با کام گشتيم جفـت
بـپيماي مي تا يکي داسـتان*****بـگويمـت از گفـتـه باسـتان
پر از چاره و مهر و نيرنگ و جـنـگ*****هـمان از در مرد فرهنگ و سنـگ
بگـفـتـم بيار اي بـت خوب چهر*****بـخوان داسـتان و بيفزاي مـهر
ز نيک و بد چرخ ناسازگار*****کـه آرد بـمردم ز هرگونـه کار
نـگر تا نداري دل خويش تـنـگ*****بـتابي ازو چـند جويي درنـگ
نداند کـسي راه و سامان اوي*****نـه پيدا بود درد و درمان اوي
پـس آنگـه بگفت ار ز من بشنوي*****بـشـعر آري از دفـتر پـهـلوي
هـمـت گويم و هم پذيرم سپاس*****کـنون بشنو اي جفت نيکي‌شناس

_________________
محسن شارع

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن ادبیات -> شاهنامه

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
 
 
مرجع امنيت شبکه bugtraq
 
 

 

All Right Reserved By MashhadTeam.Com

 Powered By PHP-Nuke &
Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir

PHPNUKE.IR