ايجاد حساب  |  ورود
 
 
-::Mashhad Team::-: تالار گفتمان
 

 
MashhadTeam.com :: نمايش موضوعات - خاطرات شيرين سربازي

`

خاطرات شيرين سربازي
رفتن به صفحه 1, 2  بعدي
 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن عمومی -> عمومي

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

mahdyar
چشم و چراغ سایت
چشم و چراغ سایت

وضعيت: آفلاين
21 آبان ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1949
امتياز: 28241
تشکر کرده: 3
تشکر شده 5 بار در 4 پست

محل سكونت: عيبي يخ‌دي‌بابا

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 21 فروردين ماه ، 1386 15:40:06    موضوع مطلب: خاطرات شيرين سربازي پاسخ همراه با اعلان

خاطرات شيرين سربازي

لطفاْ خاطرات سربازيتون رو جاي ديگه ننويسيد همين جا بنويسيد.
.......
.....
...
..
.
Arrow

_________________
میشه هیچ چیزو ندید، فقط نگاه کرد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 

amir
مدیر سایت
مدیر سایت

وضعيت: آفلاين
28 فروردين ماه ، 1383
تعداد ارسالها: 1855
امتياز: 32635
تشکر کرده: 6
تشکر شده 11 بار در 8 پست

محل سكونت: اینترنت

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 22 فروردين ماه ، 1386 02:33:15    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

با سلام
اصولا هر كسي خدمتش يك جور خاطرست و هر روزش يك جور خاطره محسوب ميشه در عين حال ممكنه من خاطره اي رو تعريف كنم كه از ديد بقيه شايد جذاب نباشه اما واسه خود آدم تك تك ثانيه هاش بياد موندنيه
خاطره :
اينجوري بود كه آموزشي ما تموم شد و از شانس ما افتاديم مشهد - انگار كه دنيا رو بهم داده بودن اين بهترين حالت ممكنه بود كه دارم بين اون همه بچه كادري ميفتم مشهد! - اون روز مرخصي داشتم و رفتم خونه و فرداش چون قرار بود يك سري از رفيقاي هم خدمتيم برن به شهرهاي ديگه با استيل خداحاففظي اومديم پادگان - چند ساعتي نگذشته بود كه اومدن يك سري اسم رو خوندن كه من هم جزوش بودم و به خطمون كردن كه بريم سوار ميني بوس شيم - حالا فكر كنيد من هيچي با خودم ندارم به همواي اينكه افتادم مشهد!!!!!!!
وقتي كه سوار ميني بوس شديم دسته جمعي فهميديم كه قراره بريم يه جايي به اسم كپكان كه منطقه اي هست لب مرز و واقع در دره!
بعد از 4-5 ساعت رسيديم به كپكان ساعت تقريبا 9 شب شده بود و وقتي از ميني بوس پياده شدم احساس كردم اين قطب شمال كه ميگن دقيقا همين جاست از بس كه برف نشسته بودو سرد بود. بعد از اينكه همرو گشتن فرستادنمون تو خوابگاه چند دقيقه اي نگذشته بود كه چند تا از به اصطلاح ارشد هاي كپكان اومدن تو خوابگاه و 5 نفر رو بلند كردن كه اينجانب هم جزوشون بودم و قرار بود ما رو ببرن سره پست (پاسداري) اين كار در اوج نا مردي انجام شد چون مثلا ما تازه از راه رسيده بوديم و بايد استراحت ميكردم تا صيح - به هر حال ما رفتيم تو يه برجك كه بر حسب شانش هميشگي ما نه در داشت نه پنجره و وقتي سوز ميومد احساس ميكردم باد مياد تو برجك يه دور - دور من ميزنه و ميره بيرون - وقتي اطراف رو نگاه ميكردم فقط سفيدي بودو سفيدي و هيچ چيز ديگه نبود تقريبا 45 دقيقه از پستم گذشه بود كه ديدم پاپين برجك دو تا گرگ دارن آشغال ميخورن!!!!!!!!!
پايين برجكي كه پست من بود كلي آشغال ريخته بودن اين دو تا گرگ هم به خاطر سرماي زياد اومده بودن پايين و مشغول صرف آشغال بودن - حالا شما فكر كنيد شب اول پست دادنتونه و تو آموزشي به خيال خودتون كلي دودر كردين و در اولين سختي جدي خدمتتون بايد تو سرد ترين هوا وايسيدو هواستون به گشت ها (پاسبخش و ....) باشه دو تا گرگ هم پايين دارن دورور نگاه ميكنن كه اين آشغالرو بخورن يا بيان بالا تو رو بخورن!!!!!!!!!!!!!!
سرتون رو درد نيارم هيچ وقت تو زندگيم انقدر گردنم نچرخيده بود به اطراف و زمان دير نگذشته بود در حالي كه چهار تا چشم هم مدام نگات ميكردن !!!!!
و وقتي كه اون دو ساعت گذشت و تعويضم اومد احساس كردم كه سرماي اونجا تبديل به گرما شده وقتي سرم رو برگردوندم فقط يك عالمه آشغال ديدم و دو تا گرگ ديگه نبودن !!!!!!!!!!!
شايد آشغالا سيرشون كرده بود شايدم رفته بودن يه دوري بزنن به هر حال ديگه نبودن و من ده دقيقه بعد تو خوابگاه بودم و 4 ساعت فرصت داشتم تا پست بعدي بخوام و احساس ميكردم اونقدر خوابم مياد كه ميخوام 40 روز بخوابم و تا به خودم اومدم ديدم كه 4 ساعت تموم شده و بايد برم سر پست بعدي كه اين بار ديگه خبري از گرگ نبود!!!!!!
كم كم كه گذشت با خودمون كارتن ميبرديم تو برجك وقتي پيشرفت كرديم لاحاف هم ميبرديم و 2 ساعت رو ميخوابیديم اون تو - تا اينكه 3 ماه گذشت و اون جهنم سرد براي ما رو حساب افسر نگهبان ........... شده بود محلي براي خوابيدن! در هر حالتي !!!!
و ما با يك ميني بوس برگشتيم مشهد و پس از مدتي كه درجه گرفتم نزديك به 14 ماه شدم مسئول آمار پادگان و صبح ها و هر ماهي يك دفعه آمار مينوشتم و بهشت من تكميل شده بود - اما هر وقت كه ياد نگاه اون دو تا گرگ ميفتادم قدر جايي كه هستم رو بيشتر ميدونستم و خدارو شكر ميكردم كه قرار نيست تو اون برجك باشم و نگاه دو تا گرگ رو تحمل كنم......
موفق باشيد - امير

_________________
امیر معظمی
سایت نیوک خود را ثبت کنید :
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

سکوت جوابی غيرقابل پاسخ است......


آخرين ويرايش توسط amir در تاريخ چهارشنبه، 22 فروردين ماه ، 1386 12:43:37; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

mahdyar
چشم و چراغ سایت
چشم و چراغ سایت

وضعيت: آفلاين
21 آبان ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1949
امتياز: 28241
تشکر کرده: 3
تشکر شده 5 بار در 4 پست

محل سكونت: عيبي يخ‌دي‌بابا

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 22 فروردين ماه ، 1386 03:00:04    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Shocked
_________________
میشه هیچ چیزو ندید، فقط نگاه کرد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 22 فروردين ماه ، 1386 11:32:48    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

سلام به همگي
امير جان درست مي گه خاطرات خدمت براي خود آدم خيلي شيرينه حتي خاطراتي كه انسان رو زجر داده و باعث ناراحتي آدم در اون لحظه شده حالا كه يادش مي كني واقعا شيرين و به يادموندني
من آموزشي رو در شهر يزد بودم روز اول با اتوبوس ما رو بردن جلوي پادگان و پياده شديم دژبان پادگان كليه نيروها رو به خط مي كرد و ازشون در رابطه با شهر اعزامي سوالاتي مي كرد و وقتي فهميد كه ما از مشهد اومديم با ناراحتي تمام گفت پس مشهدي هستيد و بعد شروع كرد به بشين و پاشو دادن به حدي كه واقعا ديگه خسته شده بوديم حالا خوشبختانه من اون روزها توي اوج آمادگي جسماني به سر مي بردم و زياد روي من فشار نيودمده بود ولي بچه هايي بودن كه خسته و كوفته تا افتادن روي زمين فاصله اي نداشتند چند دقيقه اي كه به همين منوال گذشت دژبان براي اينكه بچه ها رو بيشتر ناراحت كنه ازشون پرسيد ( كي خسته است؟) يكي از بچه هاي مشهد كه كشتي گير هم بود بلد داد زد (داداش من) افسر دژبان كه از حاضر جوابي اين دوستمون خيلي ناراحت شده بود كلاغ پر رو همه به تنبيه اضافه كرد كه در همين موقع فرمانده پادگان با ماشين مي خواست وارد پادگان بشه كه به افسر دژبان گفت اينها براي چي بيرون پادگان هستند سريع بفرستشون داخل و اين طوري ما از دست اون دژبان خلاص شديم و البته به همين جا ختم نشد چون هر دفعه كه مي خواستيم از پادگان خارج بشيم اون بنده خدا تا جايي كه جا داشت و مي تونست حال همه بچه هاي مشهد رو مي گرفت توي اين مدت آموزشي اتفاقات و وقايع زيادي رخ داد مخصوصا براي من كه بچه پر شر و شوري هم بودم و اصلا حاضر نبودم با قوانين پادگان كنار بيام صورت گرفت كه خودش شايد يك كتاب خاطرات كوچيك بشه .
دوستدار شما حميد

_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان
مدیریت تالارگفتمان

وضعيت: آفلاين
26 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1914
امتياز: 30439
تشکر کرده: 14
تشکر شده 12 بار در 11 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 23 فروردين ماه ، 1386 01:14:55    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

خوندن خاطره خيلي خوبه...خاطرات قشنگي بود...دست هر دوي شما درد نكنه...باز هم تعريف كنين.
از جيم زدن ها...جشن پتو...(ديگه بقيه اش رو بلد نيستم) Arrow
راستي حميد نگفتي چرا اون افسر دژبان از مشهدي ها دل خوشي نداشت
؟ Wink Shocked

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

mahdyar
چشم و چراغ سایت
چشم و چراغ سایت

وضعيت: آفلاين
21 آبان ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1949
امتياز: 28241
تشکر کرده: 3
تشکر شده 5 بار در 4 پست

محل سكونت: عيبي يخ‌دي‌بابا

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 23 فروردين ماه ، 1386 02:04:24    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

حميدجان خاطره جالبي بود
لطفاْ‌ كتاب كوچيك خاطراتتون براي دوستاني كه به اين تاپيك سر ميزنن بنويسيد تا اونهايي كه ميخوان برن سربازي(*ضا *رابي) بيان بخونن و با تجربهء كافي برن خدمت

*اسم متهم رو كامل ننوشتم كه كسي نفهمه كيه!! Very Happy
(من آخرش نفهميدم كه فقط حروف اول اسم و فاميلي رو مي‌نوشتن يا بر عكس Rolling Eyes )

_________________
میشه هیچ چیزو ندید، فقط نگاه کرد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

hamid
مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن ادبیات

وضعيت: آفلاين
10 تير ماه ، 1382
تعداد ارسالها: 418
امتياز: 1948
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: جمعه، 24 فروردين ماه ، 1386 02:50:59    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

دوستان خوبم از توجه شما سپاسگذارم و از اینکه در لحظات تلخ و شیرین سربازی من و امیر شریک شدین یک دنیا ممنون سعی می کنیم بازم خاطرات باحال خدمت رو حتی برای تجربه دیگران توی این تاپیک بذاریم از تذکر بجا و دوستانه و دلسوزانه مهدیار در اینجا تشکر می کنم و به خاطر این لطفش سعی می کنم در خاطره بعدی یک جایی بهش بدم
_________________
غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

mahdyar
چشم و چراغ سایت
چشم و چراغ سایت

وضعيت: آفلاين
21 آبان ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1949
امتياز: 28241
تشکر کرده: 3
تشکر شده 5 بار در 4 پست

محل سكونت: عيبي يخ‌دي‌بابا

ارسالارسال شده در: جمعه، 24 فروردين ماه ، 1386 03:04:42    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

چجوري!! Shocked
_________________
میشه هیچ چیزو ندید، فقط نگاه کرد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

PcBoyIr
مدیر سایت
مدیر سایت

وضعيت: آفلاين
20 تير ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1432
امتياز: 35954
تشکر کرده: 0
تشکر شده 1 بار در 1 پست

محل سكونت: مشهد

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 26 ارديبهشت ماه ، 1387 19:55:26    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

من هنوز نرفته خاطره دارم Very Happy
_________________
رضا ترابی
قوانین انجمن ها :
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

mahdyar
چشم و چراغ سایت
چشم و چراغ سایت

وضعيت: آفلاين
21 آبان ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1949
امتياز: 28241
تشکر کرده: 3
تشکر شده 5 بار در 4 پست

محل سكونت: عيبي يخ‌دي‌بابا

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 26 ارديبهشت ماه ، 1387 21:43:05    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

رضا جان يه خورده از خاطرات نرفتت بگو
تا بعداْ با هم بخونيم و بخنديم Very Happy

_________________
میشه هیچ چیزو ندید، فقط نگاه کرد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

sofia_loren
مدیریت تالارگفتمان
مدیریت تالارگفتمان

وضعيت: آفلاين
26 آذر ماه ، 1384
تعداد ارسالها: 1914
امتياز: 30439
تشکر کرده: 14
تشکر شده 12 بار در 11 پست


ارسالارسال شده در: جمعه، 27 ارديبهشت ماه ، 1387 00:40:11    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

PcBoyIr مي نويسد:
من هنوز نرفته خاطره دارم Very Happy


خاطره ...؟!!! Exclamation
اونم خوبه ...به به... Very Happy

_________________
هر چقدر مي خواهي متفاوت باش ، ولي بكوش مردمي را كه با تو متفاوتند تحمل كني ...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

moriss
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
27 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 4
امتياز: 76
تشکر کرده: 2
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: دوشنبه، 27 آبان ماه ، 1387 22:07:27    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

گروهان ایست خبردار!! .......... آزاد


اقا من اگه بخوام خاطره بگم هر روز باید سه چهارتا بنویسم. اخه تو پلیس بزرگراه خدمت میکنم که ماشالله هر لحظه اش یه خاطره داره Crying or Very sad Very Happy Cool

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   MashhadTeam.com صفحه اول انجمن -> انجمن عمومی -> عمومي

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
رفتن به صفحه 1, 2  بعدي
صفحه 1 از 2
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
 
 
Clip2ni.com
 
 

 

All Right Reserved By MashhadTeam.Com

 Powered By PHP-Nuke &
Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir

PHPNUKE.IR