amir مدیر سایت وضعيت: آفلاين 28 فروردين ماه ، 1383 تعداد ارسالها: 1855 امتياز: 32635 تشکر کرده: 6 تشکر شده 11 بار در 8 پست
محل سكونت: اینترنت
ارسال شده در: چهارشنبه، 22 فروردين ماه ، 1386 02:33:15 موضوع مطلب:
با سلام
اصولا هر كسي خدمتش يك جور خاطرست و هر روزش يك جور خاطره محسوب ميشه در عين حال ممكنه من خاطره اي رو تعريف كنم كه از ديد بقيه شايد جذاب نباشه اما واسه خود آدم تك تك ثانيه هاش بياد موندنيه
خاطره :
اينجوري بود كه آموزشي ما تموم شد و از شانس ما افتاديم مشهد - انگار كه دنيا رو بهم داده بودن اين بهترين حالت ممكنه بود كه دارم بين اون همه بچه كادري ميفتم مشهد! - اون روز مرخصي داشتم و رفتم خونه و فرداش چون قرار بود يك سري از رفيقاي هم خدمتيم برن به شهرهاي ديگه با استيل خداحاففظي اومديم پادگان - چند ساعتي نگذشته بود كه اومدن يك سري اسم رو خوندن كه من هم جزوش بودم و به خطمون كردن كه بريم سوار ميني بوس شيم - حالا فكر كنيد من هيچي با خودم ندارم به همواي اينكه افتادم مشهد!!!!!!!
وقتي كه سوار ميني بوس شديم دسته جمعي فهميديم كه قراره بريم يه جايي به اسم كپكان كه منطقه اي هست لب مرز و واقع در دره!
بعد از 4-5 ساعت رسيديم به كپكان ساعت تقريبا 9 شب شده بود و وقتي از ميني بوس پياده شدم احساس كردم اين قطب شمال كه ميگن دقيقا همين جاست از بس كه برف نشسته بودو سرد بود. بعد از اينكه همرو گشتن فرستادنمون تو خوابگاه چند دقيقه اي نگذشته بود كه چند تا از به اصطلاح ارشد هاي كپكان اومدن تو خوابگاه و 5 نفر رو بلند كردن كه اينجانب هم جزوشون بودم و قرار بود ما رو ببرن سره پست (پاسداري) اين كار در اوج نا مردي انجام شد چون مثلا ما تازه از راه رسيده بوديم و بايد استراحت ميكردم تا صيح - به هر حال ما رفتيم تو يه برجك كه بر حسب شانش هميشگي ما نه در داشت نه پنجره و وقتي سوز ميومد احساس ميكردم باد مياد تو برجك يه دور - دور من ميزنه و ميره بيرون - وقتي اطراف رو نگاه ميكردم فقط سفيدي بودو سفيدي و هيچ چيز ديگه نبود تقريبا 45 دقيقه از پستم گذشه بود كه ديدم پاپين برجك دو تا گرگ دارن آشغال ميخورن!!!!!!!!!
پايين برجكي كه پست من بود كلي آشغال ريخته بودن اين دو تا گرگ هم به خاطر سرماي زياد اومده بودن پايين و مشغول صرف آشغال بودن - حالا شما فكر كنيد شب اول پست دادنتونه و تو آموزشي به خيال خودتون كلي دودر كردين و در اولين سختي جدي خدمتتون بايد تو سرد ترين هوا وايسيدو هواستون به گشت ها (پاسبخش و ....) باشه دو تا گرگ هم پايين دارن دورور نگاه ميكنن كه اين آشغالرو بخورن يا بيان بالا تو رو بخورن!!!!!!!!!!!!!!
سرتون رو درد نيارم هيچ وقت تو زندگيم انقدر گردنم نچرخيده بود به اطراف و زمان دير نگذشته بود در حالي كه چهار تا چشم هم مدام نگات ميكردن !!!!!
و وقتي كه اون دو ساعت گذشت و تعويضم اومد احساس كردم كه سرماي اونجا تبديل به گرما شده وقتي سرم رو برگردوندم فقط يك عالمه آشغال ديدم و دو تا گرگ ديگه نبودن !!!!!!!!!!!
شايد آشغالا سيرشون كرده بود شايدم رفته بودن يه دوري بزنن به هر حال ديگه نبودن و من ده دقيقه بعد تو خوابگاه بودم و 4 ساعت فرصت داشتم تا پست بعدي بخوام و احساس ميكردم اونقدر خوابم مياد كه ميخوام 40 روز بخوابم و تا به خودم اومدم ديدم كه 4 ساعت تموم شده و بايد برم سر پست بعدي كه اين بار ديگه خبري از گرگ نبود!!!!!!
كم كم كه گذشت با خودمون كارتن ميبرديم تو برجك وقتي پيشرفت كرديم لاحاف هم ميبرديم و 2 ساعت رو ميخوابیديم اون تو - تا اينكه 3 ماه گذشت و اون جهنم سرد براي ما رو حساب افسر نگهبان ........... شده بود محلي براي خوابيدن! در هر حالتي !!!!
و ما با يك ميني بوس برگشتيم مشهد و پس از مدتي كه درجه گرفتم نزديك به 14 ماه شدم مسئول آمار پادگان و صبح ها و هر ماهي يك دفعه آمار مينوشتم و بهشت من تكميل شده بود - اما هر وقت كه ياد نگاه اون دو تا گرگ ميفتادم قدر جايي كه هستم رو بيشتر ميدونستم و خدارو شكر ميكردم كه قرار نيست تو اون برجك باشم و نگاه دو تا گرگ رو تحمل كنم......
موفق باشيد - امير _________________ امیر معظمی
سایت نیوک خود را ثبت کنید :
hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: چهارشنبه، 22 فروردين ماه ، 1386 11:32:48 موضوع مطلب:
سلام به همگي
امير جان درست مي گه خاطرات خدمت براي خود آدم خيلي شيرينه حتي خاطراتي كه انسان رو زجر داده و باعث ناراحتي آدم در اون لحظه شده حالا كه يادش مي كني واقعا شيرين و به يادموندني
من آموزشي رو در شهر يزد بودم روز اول با اتوبوس ما رو بردن جلوي پادگان و پياده شديم دژبان پادگان كليه نيروها رو به خط مي كرد و ازشون در رابطه با شهر اعزامي سوالاتي مي كرد و وقتي فهميد كه ما از مشهد اومديم با ناراحتي تمام گفت پس مشهدي هستيد و بعد شروع كرد به بشين و پاشو دادن به حدي كه واقعا ديگه خسته شده بوديم حالا خوشبختانه من اون روزها توي اوج آمادگي جسماني به سر مي بردم و زياد روي من فشار نيودمده بود ولي بچه هايي بودن كه خسته و كوفته تا افتادن روي زمين فاصله اي نداشتند چند دقيقه اي كه به همين منوال گذشت دژبان براي اينكه بچه ها رو بيشتر ناراحت كنه ازشون پرسيد ( كي خسته است؟) يكي از بچه هاي مشهد كه كشتي گير هم بود بلد داد زد (داداش من) افسر دژبان كه از حاضر جوابي اين دوستمون خيلي ناراحت شده بود كلاغ پر رو همه به تنبيه اضافه كرد كه در همين موقع فرمانده پادگان با ماشين مي خواست وارد پادگان بشه كه به افسر دژبان گفت اينها براي چي بيرون پادگان هستند سريع بفرستشون داخل و اين طوري ما از دست اون دژبان خلاص شديم و البته به همين جا ختم نشد چون هر دفعه كه مي خواستيم از پادگان خارج بشيم اون بنده خدا تا جايي كه جا داشت و مي تونست حال همه بچه هاي مشهد رو مي گرفت توي اين مدت آموزشي اتفاقات و وقايع زيادي رخ داد مخصوصا براي من كه بچه پر شر و شوري هم بودم و اصلا حاضر نبودم با قوانين پادگان كنار بيام صورت گرفت كه خودش شايد يك كتاب خاطرات كوچيك بشه .
دوستدار شما حميد _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم
mahdyar چشم و چراغ سایت وضعيت: آفلاين 21 آبان ماه ، 1384 تعداد ارسالها: 1949 امتياز: 28241 تشکر کرده: 3 تشکر شده 5 بار در 4 پست
محل سكونت: عيبي يخديبابا
ارسال شده در: پنجشنبه، 23 فروردين ماه ، 1386 02:04:24 موضوع مطلب:
حميدجان خاطره جالبي بود
لطفاْ كتاب كوچيك خاطراتتون براي دوستاني كه به اين تاپيك سر ميزنن بنويسيد تا اونهايي كه ميخوان برن سربازي(*ضا *رابي) بيان بخونن و با تجربهء كافي برن خدمت
*اسم متهم رو كامل ننوشتم كه كسي نفهمه كيه!!
(من آخرش نفهميدم كه فقط حروف اول اسم و فاميلي رو مينوشتن يا بر عكس ) _________________ میشه هیچ چیزو ندید، فقط نگاه کرد...
hamid مدیر انجمن ادبیات وضعيت: آفلاين 10 تير ماه ، 1382 تعداد ارسالها: 418 امتياز: 1948 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: جمعه، 24 فروردين ماه ، 1386 02:50:59 موضوع مطلب:
دوستان خوبم از توجه شما سپاسگذارم و از اینکه در لحظات تلخ و شیرین سربازی من و امیر شریک شدین یک دنیا ممنون سعی می کنیم بازم خاطرات باحال خدمت رو حتی برای تجربه دیگران توی این تاپیک بذاریم از تذکر بجا و دوستانه و دلسوزانه مهدیار در اینجا تشکر می کنم و به خاطر این لطفش سعی می کنم در خاطره بعدی یک جایی بهش بدم _________________ غمگين به دل از دهر. شاد از كه كنيم.....چون خود دلبر خوديم ياد از كه كنيم
مردم به فلك داد ز بي داد كنند.....ما خود فلك خوديم داد از كه كنيم